رضا قليخان هدايت
1985
مجمع الفصحاء ( فارسي )
شير دهدشان به پاى مادر آژير * كودك ديدى كجا به پاى خورد شير مادرشان سر [ سپيد ] جمله شده پير * و ايشان پستان او گرفته به زنجير دهقان روزى ز در درآيد شبگير * گويد كاى دختران گربز محتال مادرتان پير گشت و پشت بخم كرد * موى سر او سپيد گشت و رخش زرد تا كى از اين گنده پير شير توان خورد * سرد بود لامحاله هرچه بود سرد من نه مسلمانم و نه مرد جوانمرد * گر سرتان نگسلم ز دوش به كوپال آنگه رزبانش را بخواند دهقان * دو پسر خويش را و دو پسر رزبان هريك داسى بياورند يتيمان * برده به آتش درون و كرده به سوهان حنجره و حلقشان ببرّند آسان * نادره باشد گلو بريدن اطفال نادرهتر اينكه طفلكان نخروشند * خون ز گلو برنياورند و نجوشند پس به كواره فرونهند و بپوشند * وان كشتگان سختكوش بكوشند در طمع آنكه كشته را بفروشند * اينت عجايب حديث و اينت عجب حال آنگه آرند كشته را به كواره * بر سر بازارشان نهند به زاره آيد بر كشتگان هزار نظاره * پرّه كشند و بايستند كناره نه به قصاصش كنند خلق اشاره * نه به ديت پادشه بخواهد ازو مال بلكه بخرّند كشته را ز كشنده * گه به درشتى و گه به خواهش و خنده اى عجبى تا بوند ايشان زنده * نايدشان مشترى تمام و بسنده راست چو كشته شوند و زار فگنده * آيدشان مشترى و آيد دلّال زود بخرّندشان ز حال نگشته * هرگز كخريده بود دختر كشته